این قلب فرو ریخته بر پا شدنی نیستآتشکدة زنده که دریا شدنی نیستفرشی که دلم بافته از قصة دیروزدر زیر قدمهای تو دیبا شدنی نیستزخمی شدة خنجرِ هم دشمن و هم دوستبا شیطنت چشم تو اغوا شدنی نیستبردار دل از گشتن ِ در شهر مه آلودگمگشتة اندوه که پیدا شدنی نیستبر صورت اگر نقش شده خنده، دروغیناین زهر به جان ریخته حلوا شدنی نیستاین خانه قفس گشته و هر پنجره دیواریکصد گره کور ز هم وا شدنی نیستآن تازه تر از صبح که با آینه خوش بوددر شام سیه مانده و زیبا شدنی نيستافرای تبر خوردة در خاك فتادهدل خواست که مرهم شود اما شدنی نیستعضویت در کانال تلگرام خوبان پارسی گو
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۵ساعت 19
برچسب:
نویسنده: محمد رضوانی
تاريخ: سه
شنبه
26 مرداد
1400 ساعت: 23:18